و لحظه ای که همه چیز را یافتم
زندگی
زندگی که نه
اموراتم طور دیگری جریان یافت
چون همه چیز شامل :
دردها ،ناله ها،زخمها
مردنها ،بودنها،و نبودنهای
مردمان بیچاره بود
و
تمام اینها هیچ بود
و دانستم همه چیزی که یافته ام هیچ است
و هیچ است
که
فکر و جان و روحم را
در می فشارد
و زیر پاهای سنگین بودنش
خردم
می کند
و دانستم که هیچ نمی دانم .
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 توسط آراز
