نمايشنامه در يک پرده
اشخاص :
قدرت : پدر هدايت (کارگر يکی از شرکتهای دولتی)
هدايت : پسر قدرت ( معتاد)
کبری : مادر هدايت
شهناز : زن هدايت
وحيد : پسر هدايت (کودک دوساله)
((سايه مرگ))
محل واقعه
یکی از خانه های زهوار دررفته جنوب شهر
این خانه دارای دو اطاق فکسنی و یک حیاط چند متری است
یک از اطاقها :
خورشید در حال غروب و نور از تنها پنجره اطاق به درون می نابد دیوارها را دود حاصل از سوختن چراغ سیاه کرده است . در گوشه ای از اتاق سماوری در حال غل غل کردن می باشد .
صحنه اول:
قدرت و هدايت
قدرت : ( همانطور که در یک دست استکان و در دست دیگرنعلبکی را نگهداشته در جایش – کنج اتاق – جابجا می شود ) . اخر پسر ، توکی آدم می شی من تا کی این وضع را تحمل کنم ؟
میدونی مردم چی میگن ؟ بدبختم کردید آخه ؟ مردم هم بچه دارن ، پسر دارن ، منم دارم !
مرده شورتو نو ببرن الهی ( سکوتی می کند و نعلبکی را سر می کشد ) . خدا منو بکشه تا از دست شماها خلاص شوم . خدایا این چه وضعی ، این چه مصیبتی که مارو دچارش کردی
( استکان چای رو هوری بالا می کشه ) . ندارم . آقا جان دیگه ندارم . به این جام رسیده ( با دست اشارهای به گلوی خود می کند ) . رساندیدی تو و اون برادرای الدنگت .
هدایت : ببین بابا ( سرش را می اندازد پائین تا چشمش به چشم پدرش نیفتد ).
تورو جون هر کس که دوست داری فقط همین یدفعه . بخدا . بخدا . دفعه آخره . قول می دم . می رم کار پیدا می کنم. دیگه سراغت نمی آم . ( مکثی می کنه و از روی شرم می گوید ) فقط . ف...ق....ط هزارتومن . ( سرش را بلند می کند و بچهره پدرش نگاه می کند ) .
قدرت : در جایش تکانی بخود می دهد و پشتی را مرتب می کند ) نه ! همین که گفتم تو اون برادر کله خرت آدم نمی شین . هزار تا از این قولها دادی . به کدومشون عمل کردی ؟! ها ! ببین ! الان چند ساله من خرج زن و بچه ات را میدم ؟ خاک توسر . یه قرون پیدا می کنی میری میدی یه زهرمار . اون داداش توله سگتم از تو یاد گرفته . فردا بدتر از تو می شه . بلند شو بلند شو از جلوی چشام گم شو . نمی خوام قیافه نکبتت رو ببینم . ( بلند می شود که خارج شود ) .
هدایت : ( پای پدرش را گرفته و التماس کنان ) تورو خدا بابا ! فقط ایندفعه بخدا ترک می کنم . تمام بدنم داره تیر می کشه . دارم می میرم . بوحید . بوحید رحم کن بابا .
قدرت : بجهنم بمیر . اصلاً مثل سگ توی خیابون کنار جوب جون بکن شماها مگه برای من آبرو گذاشتید . ( فریاد می زند).
صحنه دوم
قدرت ، هدايت
کبری از در وارد می شود . هراسان است . همین که چشمش به صحنه و التماس و زاری پسرش می افتد . می زند زیر گریه .
کبری ( کمک می کنه تا هدایت بلند شود ) خدایا منو بکش . اینهمه زجرم نده ، تا کی بدبختی تا کی فلاکت ؟
قدرت : دست گلی که خودت به آب دادی خانم ! (سرزنش وار ) چقدر گفتم زن > بچه ها رو لوس نکن . هر کاری کردن هیچی نگفتی اینهم آخر و عاقبتشون . بفرما ! آدم به این گندگی هزار تومن نداره
( هدایت بلند می شه ومی رود در گوشه ای م نشیند و سرش را بین پاهایش می گیرد . )
کبری ( همراه فریاد) . من چکار کنم ؟ تو پدرشون بودی . حلا هر چی کاسه و گوزه است سر من می شکنی . یادت رفته چه بارک ا... و افرین هایی بهشون می گفتی ؟! بگو دیگه چرا ساکت شدی بضررت ؟ چرا غرغرت مل منه ؟! ( دوباره میزنه زیر گریه )
قدرت : خفه شو پدرسگ . هر چی سرم اومده از دست تو بوده . زیادم حرف نزن . ( دست راستش رو بالا می آورد و پشت آنرا بطرف صورت کبری می گیرد ) والا دهنتو پر خون کردم آ. بدبختم کردی یه چیزی هم طلبکاری . ( رو به هدایت می کنه ) . تو هم مثل مادر مرده ها عزا نگیر . خودتو بکشی هم یقرون بهت نمی دم . حرف آخرمه فهمیدی ؟ (با غیض خارج می شه )
صحنه سوم
هدايت و کبری
کبری : می رود و کنار هدایت می نشیند ) . چرا اینقدر مادرو اذیت و آزار می دین گناه ما چیه ؟ پدرت راست می گه . وا... راست می گه من دیگه تا کی طرف شما رو نگهدارم .
ببین بخاطر شما چه چیزهایی رو تحمل می کنم . پدر خدا بیامرزمو از زیر خاک ها بیرون می کشه می آره اینجا می بنده بفحش . هدایت جون الهی دور سرت بگردم ( با حالتی خالی از امید ) تو دیگه بچه نیستی بیست و سه سالته . یه دونه هم بچه داری . چرا به اون و زنت فکر نمی کنی ؟ حالا ما هیچی . پدر شهناز همین دو روز پیش اومده بود اینجا . الم شنگه ای راه انداخته بود که نگو ( نگاهی به هدایت می اندازد تا تائثیر حرفهایش را در چهره او بخواند . )
هدايت : (با صداي گرفته و در حاليكه بازوانش را با دستهايش مي مالد) چي ميخواست ؟
كبري: چي مي خواست چيه ؟ خوب اونم پدره دلش مي خواد خوشبختي دخترشو ببينه . مثل همه پدرا . اومده بود تكليف دخترش رو روشن كنه، حق داره .پدره .
هدايت : همتون ميگين حق دارين ، حق داره . پس من چي . من حق ندارم ؟ من حق ندارم زندگي كنم . فكر مي كنين من زن و بچه مو دوست ندارم . ( بغض گلويش را مي فشارد) فكر مي كنين منم نمي خوام مثل همه مردم زندگي كنم . مگه من از اين زندگي نكبت و خاك گرفته خوشم مي آد ؟ نه مادر ، منهم مثل شما زندگي را دوست دارم . منم مي خوام وقتي از كار اومدم بچم از سرو كوام بالابره و با من بازي كنه . زنم كتم رو از دستم بگيره. يه زندگي آرام و بي دردسر . مثل خيلي از آدمهاي ديگه كه توي ابن شهر دارن زندگي مي كنن ،داشته باشم . (آهي مي كشد و سكوت مي كند)
كبري: ببين عزيزم حالا هم دير نشده مگه چي شده . دنيا كه به آخر نرسيده . همت كن بيا اجازه بده همين جا توي خونه درمونت كنيم . اين دختر ، بدبخت (شهناز) خيلي تورو دوست داره . پدرش هر كاري كرد با اون نرفت . مي دوني بهش چي گفت ؟
هدايت : (سرش را بلنندمي كند و به چشمهاي سرخ مادرش نگاه مي كند) . نه! چي گفت ؟
كبري: «بهش گفت من با شما نميام . نيومدم كه برگردم. حتي اگه از گرسنگي بميرم و شوهرم هم نون پيدا نكنه باز به اون خونه – خانه پدرش – برنمي گردم . اگه قراره بميرم بذاريد همين جا بميرم »
ببين پسر ! اين دختر خيلي تو رو دوست داره .
صحنه چهارم
شهناز همراه وحيد وارد اطاق مي شود.
كبري (روبه وحيد ) يبا ! بيا بغل مامان بزرگ. (وحيد را بغل مي كند )
شهناز : (به كبري) چي شده ؟1 عمو قدرت خيلي ناراحت بود . رنگش سياه شده بود و دستهايش مي لرزيدند. حتماً باز هم با هدايت دعوايش شده .
كبري : (نگاهش را بين هدايت و شهناز مي چرخاند).
والله ! چي بگم . دوباره مثل هميشه. الم شنگه هميشگي .خسته شده بيچاره چه كار كنه ؟ (سرش را به طرف آسمان بلند مي كند). يا ارحم الراحمين! خودت كمك كن و مارو از اين بدبختي خلاص كن.
شهناز : (خيلي به هدايت نگاه مي كند و سرزنش وار) دوباره دردت گرفته ؟ غيرتت كجا رفته ؟ همين كه خماري اومد سراغت دوباره التماس و گدايي رو شروع كردي ؟ خجالت نكش چرا اينجا نشستي ؟ چرا از پدرت گدايي مي كني ؟ برو بشين تو خيابون .اونجا لااقل يه چيزي در مي آري . يعني اينقدر ذليل شدي كه گدايي هم نمي توني ؟
هدايت : (با خواريو تضرع ) چرا با پدر ت نرفتي ؟ من، مـ ... ن ديگه درست بشو نيستم .
همين روزاست كه مثل سگ يه گوشه اي جون بكنم.
شهناز : (تا حالا كه از شدت غضب چهره اش برافروخته شده بغض مي تركد)
كجا برم ؟ خونه من اينجاست .شوهرم ، بچم ،زندگيم ، همه اينجا هستن. تو هيچ دردي نداري فقط بايد خودت بخواهي . رگ غيرتت بايد بلند شه اون وقت همه چيز درست مي شه .
كبري : (وحيد را با دستش نوازش مي كند) . شهناز راست مي گه . ما كمكت مي كنيم . بيا و بذار همين جا درمونت كنيم .
شهناز: (گريه كنان و با التماس ) آره راست مي گه . تو رو خدا بذار همينجا ببندمت .
هدايت : (بازوهايش را فشار مي دهد و درد آلود) نه! من با اين كار خوب نميشم . (سرش را با دو دست ميگيرد و به ديوار تكيه مي دهد) من هروئيني شدم چرا نمي فهميد (مي زند زير گريه ) .
كبري (با خود كلمه هروئين رو تكرار و مي كند يكدفعه فرياد مي زند) هروئين !؟ خونه خراب شدم . واي خدا اين چه ظالمي و چه دردي كه به جونمون افتاد (بلند مي شود وحيد را بگوشهاي حول مي دهد و به هدايت حمله ور مي گردد و به سرو صورت هدايت چنگ مي زند)
(وحيد از وحشت گريه مي كند و به مادرش آويزان است)
شهناز : (با شيون و زاري ) عمه جون تورور خدا ولش كنيد. بسته ديگه .(به كبري مي چشسبد)
هدايت :(رو به شهناز با گريه ) ولش كن ! بذار بزنه . خيلي وقته ديگه كتكم نزده .
شهناز : (با تقلاء كبري را از هدايت جدا مي كند ) تو رو خدا عمه جون .
كبري : (با نفرت ماردانه تفي بروي هدايت مي اندازد) تف! تف بروت (از اطاق خارج مي شود)
صحنه پنجم
سرو صورت هدايت زخمي و خوني شده است ، و همانطور از درد خماري بخود مي پيچيد. دستش را براي گرفتن وحيد دراز مي كند.
شهناز :(وحيد را به سمت خود مي كشد) تو حق نداري به اين دست بزني تا وقتي خوب نشي اين پدر نداره.
هدايت : حق ! حق! همتون از حق حرف مي زنين. همه اش ميگين حق نداري چرا من احق نداري بچمو بغل كنم ؟
چرا حق ندارم زندگي كنم ؟
چرا حق ندارم هر طوري كه مي خوام باشم؟
چونكه لجنم ! كثافتم ! انگلم ! آن ميدونم . ولي چرا اونائي كه منو به اين روز انداختن حق دارن ولي من ندارم. كي از من حق و گرفته و به اونا حق داده . ها ؟بگو بدونم .
چرا ازمن نمي پرسيد چرا اينطوري شدي ؟ چرا ميگيد خودت خواستي .
مگه من مثل آدمهاي ديگه نيستم ؟ مگه مثل تونا بدنيا نيومدم ؟ مگه از روزي كه رو خشت افتادم اينطوري بودم ؟
همتون فقط بلديد حرف بزنيدو نصيحت كنيد ، خودتون يه تخمي مي كارين آب بهش مي ميدين . بزرگش مي كنين ،بعدش هم مي گين اين تخم هرزه است ،خودش در اومده .
همين پدر و مادر من ، مگه اينها نبودن كه وقتي دزدي مي كردم بهم ميگفتن عجب پسر زرنگي داريم . چرا انگشتها مو قطع نكردند ؟
چرا اين مرديكه زير چشمي بمن نگاه مي كنن و از من نفرت دارن .منو تشويق ميكردند و باد به عبغبم مي انداختن؟
چرا بايد خانواده من اينهمه بدبخت و عقب افتاد باشند كه براي چند تا دزدي منو تشويش كنن؟
چرا بايد پدرم اينقدر فقير باشه كه از دزدي پسرش خوشحال بشه ؟
( سرش رو پائین می اندازد و با ناله و ناامیدی ) . ببین شهناز ! بازهم بگو حق نداری ؟
ولی من با تمام این چرا ها که جواب نداره یا اگر داره و من نمی دونم حق پیدا کردم . من از روزی که بدنیا اومدم تنها یک حق داشتم که اون هم مردن من بود .
این مردن یا مثل پدرم با یک عمر سر خم کردن و پیش هر کس و ناکس تعظیم کردن می خواد باشه . یا مثل من کنار جوب نفله شدن . ( دستش رو بسوی وحید دراز می کند ) .
زير گنبد كبود
مردكي با هيكل مزخرفي نشسته بود
از اينور و اونو خيابون
رد ميشدند مر دماي رسيده از بيابون
مردك اينهمه شور و شوق و ورانداز ميكرد
چشمش به زني خورد كه تناز مي كرد
باد كه مي اومد ميبرد بالا دامنش را
ساقهاي سفيد ميريخت آب دهنش را
آدم نبود يه حوري يه تيكه درسته
الغرض و مالغرض رفت دنبال خانومه
تا كه رسيد به اون ماه نشونه
خم شد و از كنارش نگاهي كرد جمالش
"به اي كيه ؟اين چيه ؟با اينهمه نمايش "
مردك با خودش گفت
رفت جلو به زن گفت:
"ببين خانوم اين دل بي مذهب من
اين همه درد و رنج من
كليدش است در دست تو
چاكر و مخاص و غلام در بست تو
بيا و خانومي بكن درد منو دوا بكن "
خانوم نگاهي كرد ه اون هيكل
فيس كرد و تفي انداخت رو اون هيكل
بعد رو كرد به مرديكه و گفت :
"مرده شوي هيكل مزخرفت و ببرن
اگه هزار دلار هم بدي تو رو نبرن "}
القصه و مع القصه
شهر پر از غصه
به قول معروف
"هر كسي بايد پاشو اندازه گليمش دراز كنه "