امید شرم آور
تمام مدت روز زير باران سنگين پاييز،خيابانهاي شهررا بدون هدف و بدون اينکه به چيزي فکر کند طي کرده بود، با آنکه چتر روي سرش گرفته بود اما شانه هايش از ريزش قطرات آبي که از گوشه هاي چتر سرازير مي شدند؛ خيس شده بود صبح بود، اما هوا بوي غروب مي داد دلتنگي و خستگي عجيبي احاطه اش کرده بود
سي و هشت سال داشت _يک عمر_ يک عمر باطل و خسته کننده . ميخواست از عرض خيابان عبور کند که ناگهان صداي بوق ناهنجار اتومبيلي با فريادهاي راننده اش او را بخود آورد.
"مگه کري .ميخواستي خودتو بکشتن بدي مردک!
بدون اينکه جوابي داده باشد از خيابان گذشت و در طول پياده رو به فحشهاي راننده فکر کرد . چيزي ذهنش را تکان داددر اعماق افکار پوسيده و خاطرات دفن شده ی بيست سال پيش را بياد آورد روزي را که با زن حامله اش مي خواست برای ناهار خانه پدر زنش برود . آن روز هم، همين اتفاق برايش افتاده بود یادش می آمد در هنگام عبور از عرض خيابان رانندهاي با بوهاي وحشتناک و نا سزا به پيشوازشان آمده بود، يادش آمد که چطور با آن سن و سال کم راننده را از پشت رول پایین کشيده ودماغش را پر از خون کرده بود، يادش آمد، چقدر زنش به او افتخار کرده بود و چقدر پيش فاميل خودش تعريفش را کرده و گفته بود :"با غيرت!"
يادش آمد همين دوسال پيش بود که زنش دایم به مي گفت :"بي غيرت! " يعني همه مي گفتند مگر چکار کرده بود!
چه شده بود مگر، او همان آدم بيست سال پيش نبود!؟
جلوي مغازه ساندويچي که رسيد ديد بچه اي لباس مادرش را گرفته و بزور مي خواست که برايش ساندويچ بخرد و مادر بچه مي گفت :"پسرم پول ندارم .بابات که اومد خونه مي گم برات بگيره ..................."
دوباره يادش آمد که در طي اين هفده سال زندگي زناشويي و با وجود داشتن سه فرزند هيچ پولي نداشت سر هر کاري که رفته بود نهايت دو ماه دوام آورده و يکسال درآمدش را خورده بود! يادش آمد، که چقدر با زنش در مورد اين مسيله بحث کرده بودند، به ياد آورد که چطور پسر دوازه ساله اش بخاطر بي پولي و بي حرمتي بين او زنش از خانه فرار کرد و بعد از دوسال معتاد و ولگرد به خانه برگشت . آن هم براي دزدي!
يادش آمد که چطور زنش از دستش شکايت کرد وبه زندانش انداخت و آخرسر هم مهرش را حلال کرد و آزاد شد ........!
او ماند و يک دنيا تنهايي و بيچارگي او ماند و خودش و افکار مزخرفش ، او ماند و سايه شوم خيالات بيهوده و حالا دوسال مي گذشت، دو سال براي زمان و دويست سال براي او کسي برايش حتي تره هم خرد نمي کرد،
آخر چه کسي براي آدم بيکار الواط بيعار کاري مي کند. حال او مانده بود و گذران روزهاي بلا فايده عمر بر سر سفره ی اين و آن مي دانست وجودش براي خانواده اش مايه ننگ است!
مي دانست آنها ديگرتاب ديدن او را ندارند! آخر آنها از هر چه بگويي برايش ماه گذاشته بودند اما او تمام پل ها را خرا ب کرده بود، باران همچنان مي باريد و او زير باران با اميدي شرم اور به آينده مي انديشد!
