بیزی یاندیرر آمان آیریلیق
گوز سورولان سامان آیریلیق
بو دارخدیران دومان آیریلیق
S lk hc ;[h fn,kl isjd
"دیوث "
سرش را زیر چادر شبرنگش گرفته بود ،وبا قدمهای کوتاه ولی سریع خیابان را زیر باران سیل آسای آن شب دهشتناک و ظلمانی از عرض برید .هراسان می نمود ،گو اینکه از چیزی وحشت کرده باشد.در آن سوی خیابان زیر نور چراغی که جلوی دکانی آویزان بود چهره معصوم و زجر کشیده اش نمایان شد .پای چشم راستش کبود بود .جلوی دکان ایستاد ،مثل اینکه تردید در رفتن و ماندن داشت .ماند رو به مغازه دار کرد و با صدای لرزانی که هنوز آثا ر ترس در آن نمایان بود گفت:"سلام علی آقا " و نگاهش را به چشمهای مغازه دار دوخت تا جواب سلامش را بگیرد .
مغازه دار با نگاهی تحقیر آمیز گفت :"علیک سلام چی می خوای ؟"
چادرش را باز کرد و طفلی را که زیر باران مثل موش آب کشیده شده بود نشان داد وگفت:"علی اقا دارم از بیمارستان می ام .بچم مریضه .پول همرام نیس .میشه....."
حرفش را علی آقاقطع کرد و گفت:"نه خیر ندارم .برو برو .مزاحم نشو "
نرفت، منتظر ماند ،تا زمین دهان بگشاید واو را بهمراه بچه اش ببلعد .بغضش ترکید و دوید
دکاندار پشت سرش دا زد "جنده برو گمشو"
راست می گفت ،جنده ،آری جند بود .ولی زن دکاندار هم جنده بود .
سر کوچه پیجید و داخل خانه شد .درست هشت سال می شد که به این خانه آمده بود .قبل از او شوهرشدو تا زن گرفته بود و بخاطر همین اخلاق مثل سگش طلاق گرفته بود و رفته بودند .
و پنج تا بچه قد و نیم قد رو دستش گذاشته بودند.این بیچاره هم از روی نا چاری زن این مرد هرزه شده بود .هیج کس را نداشت ،پیش برادرش می موند.برادرش می گفت سر بار منی ،من زن و بچه های خودمو زورکی سیر می کنم از کجا بیارم شکم تورو سیر کنم .
اولش پاشو تو یک کفش کرده بود که زن این مرد نشه ولی برادرش گفته بود :"یا زن این مرد میشی یا از این خونه می ری "و اون زنش شده بود.
اوایل که آمده بود آب و رنگی داشت .شوهرش هم زیادبا اوکار ی نداشت ولی همینکه بقول خودش سه تا توله سگ به اون پنج تای دیگه اضافه کرد فهمید که چرا زنهای قبلی شوهرش طلاق گرفتند.
یعقوب شوهر ش بود.مثل دیو . وقتی کتکش می زد حس می کرد یه کوه روسرش خراب می شه ،هزار بار زنده می شد و میمرد .کتکها همیشه و همه وقت سرخورد و خوراک بود .
یعقوب می گفت" ندارم خودت کار کن و دربیار .از کجا بیارم شکم نه نفر ادم گدا گشنه رو سیر کنم ؟" ولی داشت و نمی داد ،خسیس بود ،پول رو از جونش بشتر دوست داشت .
یه روز که جونش به لبش رسیده بود ،میخواست آنقدراز دست یعقوب کتک بخورد ک
ه بمیرد .رفته بود سراغ یعقوب و از اون خرجی خواسته بود .طبق معمول کلمه "ندارم "رو شنیده بود .بهش گفته بود" می رم کار می کنم و خرج خودمو در میارم ولی باید خرج بچه هارو بدی "
اون موقع این بچه آخری نبود .خوب یادش می اد که شوهرش بجای خرجی ،دستشو پیچونده بود و پای یکی از چشمهاشو مثل حالا کبود کرده بود .وبعد گفته بود"همه تون باید برین گدایی ".
پنج سال پیش بود ،او آنموقع او بچه دومش نرگس را حامله بود ،محسن پسرش هم دو ساش می شد .یک روز گرم تابستان بود .از آسمان آتش می بارید .بعد از یک دعوای حسابی با شوهرش ،یعقوب دستش را گرفته بود و با محسمش برده بود و سر گذر یکی از محله های غریبه و گفته بود "همین جا باید گدایی کنید."
بیچاره چقدر گریه گریه کرده بود ،چقدر التماس کرده بود و به پای یعقوب افتاده بود .ولی هیچکدام از این آه و ناله ها به فریادش نرسیده بودند .آنقدر گریه کرده بودکه متوجه رفتن شوهر نامردش نشده بود .وقتی به خودش آمد که شخصی برایش یک لیوان آب آورده بود و مردم اطرافش را گرفته بودند .هر چه پرسیده بودند که "چه شده ؟"نگفته بود .-ا زترس نگفته بود-از ترس یعقوب .
از همان موقع بود که دربدر شد.ویرا ن شد .زندگی دیگر برایش معنی نداشت .دیگر هیچ دلخوش کنگی نداشت -.به بچه های خود که عشق می ورزید- بی اعتنا شد.
بی اعتنایش کرده بودند .هر روز صبح زود با بچه ها می رفت گدایی و شب بر می گشت .
ولی یعقوب به این هم قانع نبود .نمی توانست ببیند که زنش بیش از نان بخور و نمیری که او به آنها می داد ،در آمد دارد .بخا طر همین موضوع بود که او هر چه شب خانه می آورد شوهرش می گرفت .مثل یخ سرد و بی روح شده بود .برایش تفاوتی نداشت که دیگر چه بر سرش می اید .آب از سرش گذشته بود .
پشت در ایستاد و اشکهایش را با گوشه چادر کهنه اش پاک کرد .نگاهی به طفل معصومی که در آغوشش خوابیده بود انداخت .و همانطور که باران بر سر و رویش سیلی می زد از حیاط گذشت .از پله ها خود را به طبقه بالا رساند ،مکثی کردو نگاهی وباره به فرزندش انداخت .چشمانش در تاریکی پاگرد پله ها درخشش خاصی را منعکس می کرد .صدای ضربان قلب خود را به وضوح می شنید .درست همانند روزی که شوهر دیوثش او را قروخت .
آن روز هم مثل حالا باران می بارید ،هوا زود تاریک شده بود .کاسه گدایی را زودتر از معمول جمع کرده بود و راهی خانه شده بود .پله ها را دویده بود و پشت همین در بود که ایستاده بود تا نفسی تازه کند .چشمش به یک جفت کفش غریبه افتاده بود .کفشها مردانه بود .چیزی به ذهنش نرسیده بود .
در را باز کرد و وارد شد .کودک را در گوشه ای از اتاق گذاشت .برگشت و بطرف طاقچه رفت .
آن روز هم وقتی واردشده بود دید که یعقوب با مردی هم سن و سال خودش نشسته وحرف می زند .بدون اینکه حرفی بزند یک راست بطرف آشپزخانه رفته بود ولی سنگینی نگاههای یک جفت چشم حیض را پشت سرش حس می کرد.
"زن برای مهمونمون چای بیار"یعقوب گفته بود.
نمی خواست ببرد بالاخره مجبور شده بود و برده بود .- نمی توانست نبرد-
وقتی چای را برد ه بود یعقوب گفته بود" حسن آقا از آشناهای قدیمیه ،اومده چند کلمه ای حرف بزنیم .هیچ کس و نداره."ولی داشت دروغ می گفت .بعدا فهمیده بود .مردک چای را خورد و بلند .شده بود .موقع رفتن برگشت و نگاه حیضی بهش انداخته بود .
پشت در شنیده بود که مردک به یعقوب میگه "فردا جواب می دم بیچاره رو چیکارش کردی خیلی لاغره ؟"
شب که بچه ها خوابیدند.یعقوب صداش کرده بود وگفته بود "ببین !تو چقد در میاری ها1روزهایی مثل امروز اصلا کار نمی کنی .باید بری خونه این مرد ،بچه ها هم همونکار قبلی شونو می کنن ." چیزی نگفتهبودساکت نشسته ود وگوش داده بود .دیگر برایش فرقی نمی کرد چه کاری انجام دهد .
فردای ان روز خانه مانده بود .تا اینکه حسن آقا آمد و از یعقوب پرسید "خوب چی شد؟"
"هیچی می اد "یعقوب گفته بود .نمی توانست نرود و رفته بود .
خانه حسن آقا که رسیده بدوند درب را برایشان زن علی ]قا بقال باز کرده بود .زن علی آقا می شناخت فاسقه بود .همه می دانستند .خود علی آقا هم می دانست .همان موقع بود که فهمید شوهرش هم مثل علی ]قا دیوث شده و او را فروخته .
ولی آنقدر به زندگی بی میل بود که وقتی حالا فکرش را می کرد می دید که خودش هم زیاد بی میل نبود که به ان کار کشیده شود وکشیده شده بود.
آدمهای زیادی به خانه حسن آقا رفت آمد داشتند .مزدی را که او بابت کارش بایستی می گرفت حسن آقا مستقیم به یعقوب می داد.و نیشهای او را تا بنا گوش باز می شدو می گفت "حالا دیدی گفتم خیلی بیشتر در می اری "
یواش یواش اهل محل هم موضوع را فهمیده بودند .اما دیگر برایش چیزی مهم نبود از شرم و حیا افتاده بود .
این اواخر دیگر از ریخت افتاده بود آب و رنگش ته کشیده بود .کمتر کسی به سراغش می امد .درآمدش هم پایین امده بود .و روز از نو و روزی ازنو ،کتک بود که می خورد و فحش بود که می شنید .
شکمش بالا آمده بود.رسول بچه آخری را حامله بود .یعقوب روزی چند وعده کتک می زد و می گفت "حالا می خواهی حرامزاده بزایی "زاییده بود هیچ شبیه بچه های دیگرش نبود همیشه خدامریض بود .
*****
دستش را دراز کرد داخل گلدانی که روی طاقچه بود .دنبال پول می گشت .آنروز حال رسول بدترازهمیشه بود .او را برده بود بیمارستان و همه پولش را خرج دوا و درمان او کرده بود .بعد هم بخاطر وضه بد هوا ماشین دربست گرفته بود و امده بود .به راننده گفته بود منتظر بماندتاکرایه را بیاورد .از علی آقا هم پول را برای دادن کرایه می خواست .ولی علی آقا هم آب پاکی را ریخته بود روی دستش .
صدای یعقوب بلند شد "دنبال چی می گردی ؟"
پاهیش از ترس لرزیدند .با ترس جواب داد :پو.......ول "
-"میخوا یچیکار؟"
-کرایه ماشین رو می خوام بدم .دارم رسول رو از بیمارستان می ارم .پولم اونجا تموم شد .راننده سر کوچه منتظره "
جرات نداشت برگردد و رو در روی یعقوب حرف زند .همیشه همینطور با او حرف زده بود .میترسید ،میترسید اگر برگردد چشم دیگرش هم مثل آن یکی کبود شود .صبح که می خواست رسول را ببرد یعقوب گفته بود "نیم خواد ببری .بزار این حرامزاده بمیره"
وقتی مقاومت کرده بود پای چشمش کبود شده بود .ولی برده بود و حالا هم می ترسید .
هنوز دستش در گلدان بود ناگهان حس کرد که نوک انگشتانش مور مور شدند .دستش به نوک درفش خورده بود.احساس کرد که نوک یکی از انگشتانش گرم شده ،حس خیس بودن را لای دیگر انگشتان هم حس کرد .ناگهان متوجه شد که بازویش در دستان زمخت و وحشتناک یعقوب اسیر شده ،انچنان می فشرد که کم مانده بود بند از بندش باز شود .همان که بخود امد دید از دماغش خون جاریست .و یعقوب هم هر آنچه از دهانش بیرون می اید نثارش می کند .
حس کرد دنیا برویش خراب شده .دیگر تحمل این همه بدبختی را نداشت .نمی توانست و نمی خواست دیگر بی تفاوت باشد .میخواست خودش باشد و کاری را که دوست دارد انجام دهد .می خواست تقدیرش را عوض کند .
همانطور که یعقوب او را سخت بسمت خود می کشید درفش را در مشتش فشرد .مثل دیوانه هادر یک آن کار تمام شد.یعقوب روی زمین دراز کشیده بود و حرکت نمی کرد .هنوز کارش تمام نشده بود .سا پایش را اضطراب توام با هیجان خاصی گرفته بود .دستش می لرزید اینطرف و آنطرف می دوید .دنبا ل چیزی می گشت .پیدا کرده بود . پیت نفت .می خواست بدبختی و فلاکت چندین سال را یکجا نابود کند .
